|
|
شمعها به آرامی می سوختند .فضا به قدری ارام بود که می توانستی صحبتهای آنها را بشنوی. اولی گفت:من صلح هستم با این وجود هیچکس نمی تواند مرا برای همیشه نگه دارد من معتقدم که از بین می روم. سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت . دومی گفت:من ایمان هستم با این وجود من هم ناچارا" مدت زیادی روشن نمی مانم بنا بر این معلوم نیست که چه مدت روشن باشم وقتی صحبتش تمام شد نسیمی ملایم بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد. سومی گفت: من عشق هستم و آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم من را کنار می گذارند و اهمیت من را درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیک ترین کسانشان را هم فراموش می کنند . و کمی بعد او هم خاموش شد. شمع چهارم گفت:نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانم شمعهای دیگر را دوباره روشن کنم .من امید هستم . کودک با چشمهای درخشان شمع امید را بر داشت و شمعهای دیگر را روشن کرد . چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود . همیشه شاد باشید و در پناه حق.... نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 11:13 توسط فرهاد ![]() |