|
|
شب تا سحر من بودم و لالاي باران اما نمي دانم چرا خوابم نميبرد ازاد و وحشي باد شبگرد از بوي ميخك هاي باران خورده سرمست سر ميكشيد از بام و از در گاهي صداي بوسه اش مي امد از باغ گاهي شراب خنده اش در كوچه مي ريخت گه پاي مي كوبيد روي دامن كوه گه دست مي افشاند روي سينه ي دشت اسوده مي رقصيد و مي خنديد و مي گشت فريدون مشيري نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 23:59 توسط فرهاد ![]() |