تبليغاتX
بارون پاییزی... - لالاي باران








لالاي باران

شب تا سحر من بودم و لالاي باران

اما نمي دانم چرا خوابم نميبرد

ازاد و وحشي باد شبگرد

از بوي ميخك هاي باران خورده سرمست

سر ميكشيد از بام و از در گاهي صداي بوسه اش مي امد از باغ

گاهي شراب خنده اش در كوچه مي ريخت

گه پاي مي كوبيد روي دامن كوه

گه دست مي افشاند روي سينه ي دشت

اسوده مي رقصيد و مي خنديد و مي گشت

    فريدون مشيري



نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 23:59 توسط فرهاد
[ ] | ? ( ) | This Template designed by Atelobatel , Copyright Â? 2007 all rights reserved

Asheghane tarin AX ha dar www.30ndrela.com