تبليغاتX
بارون پاییزی... - درون معبد هستي








درون معبد هستي

درون معبد هستي

 

بشر، در گوشه محراب خواهش هاي جان افروز

                         

نشسته در پس سجاده صد نقش حسرت هاي هستي سوز

 

به دستش خوشه پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ

 

نگاهي مي كند سوي خدا - از آرزو لبريز-

 

به زاري از ته دل ،يك « دلم مي خواست » مي گويد.

 

شب و روزش « دريغ» رفته و «ايكاش» آينده است.

 

من امشب،هفت شهر آرزوهايم چراغان است!

 

زمين و آسمانم نور باران است!

 

كبوترهاي رنگين بال خواهش ها

 

بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند.

 

صفاي معبد هستي تماشائي است:

 

زهر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه مي ريزد

 

جهان در خواب

 

تنها من،در اين معبد، در اين محراب:

 

دلم مي خواست: بند از پاي جانم باز مي كردند

 

كه من، تا روي بام ابرها، پرواز مي كردم،

 

از آنجا، با كمند كهكشان، تا آستان عرش مي رفتم

 

در آن درگاه، درد خويش را فرياد مي كردم!

 

كه كاخ صد ستون كبريا لرزد!

 

مگر يك شب، ازين شب هاي بي فرجام،

 

ز يك فرياد بي هنگام

 

به روي پرنيان آسمان ها- خواب در چشم خدا لرزد!

 

دلم مي خواست: دنيا رنگ ديگر بود

 

خدا، با بنده هايش مهربان تر بود

 

ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود!

 

 



نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 1:15 توسط فرهاد
[ ] | ? ( ) | This Template designed by Atelobatel , Copyright Â? 2007 all rights reserved

Asheghane tarin AX ha dar www.30ndrela.com